بسم الله الرحمن الرحیم
افوض اموری الی الله، ان الله بصیرٌ بالعباد...
یک روزی اگر فکر می کردم که خیلی دلم برای خودم میسوزه نگرانِ زندگی و آینده ام هستم
اما
حداقل چند سالی هست که خیلی دارم به این نتیجه می رسم که دلسوزتر از خدا نسبت به خودم نیستم
اون قدری که خدا به بنده اش محبت داره و دلسوزش هست هیچ کسی نسبت به خودش نیست
وقتی استاد قرائتی به منزل استاد صفایی می روند برای تسلیت و تبریکِ شهادتِ فرزندشان :
هنگامى كه محمد شهيد شد، آقاى قرائتى براى تبريك و تسليت آمد. حاج شيخ تبسمى كرد و گفت: آقاى قرائتى! ما اگر مى خواستيم خيلى محبت به محمد كنيم، دو كار مى كرديم: از غذاها بهترينش، يعنى كباب را مى داديم و يك زن هم برايش مى گرفتيم ولى آن جا به عالى ترين شكل برايش تهيه ديده اند. زوجنا هم بحورالعين .... و لحم طير مما يشتهون... پس اين مرگ ها سرقفلى دارد.
انقدر اتفاقاتِ عجیب و جالب، تلخ و شیرین در این چند ساله به خصوص این اواخر برایم رخ داده، که دیگر خیلی نسبت به خودم احساس مسئولیت نمی کنم! نه اینکه بیخیالِ خودم باشم ، نه
دیگه اون مقدس بازی و دلسوزیِ بچگانه رو نسبت به خودم ندارم
از دین آن چه باید میفهمیدم تقریبا فهمیدم
اینکه خیال برم نداره که کسی هستم، کسی خواهم شد و هزاران مسئله ی بدرد نخورِ دیگه
در خیلی مسائل که کنکاش و مرور می کنم، میبینم واقعا چقدر خدا به فکرم بوده که خیلی چیزها را برایم رقم نزده، درحالیکه خودم خیلی فکر می کردم که نه! این کار باید برام میشد، چرا خدا اینطوری میکنه باهام!
اما حالا، میبینم که خدا خوب میدونه با زندگیِ بنده اش چکار باید کنه، این مائیم که نمیدونیم، در واقع، نمی فهمیم
و اکثرهم لا یعقلون لا یفقهون لا یعلمون لا یتذکرون
خیلی خوشحالم از خیلی اتفاقاتی که نشد یعنی خدا نخواست که بشه، چون فقط خداست که میدونه چه چیزی واقعا برای منِ نوعی خوبه...
از بعضی اتفاقات که کلا مسرور و ذوق زده ام..
بماند که انسان در گذرِ زمان خیلی چیزها رو یاد میگیره...
خیلی ها رو میشناسه و اینطور میشه که با تجربه میشه...
راستی
یک نگاهِ خیلی گذرا هم به شهادتِ شهید حججی بندازیم، خیلی خوبه...
جالب و پر از عبرت...
چند وقتی هست که دیگه برای خیلی مسائل غصه نمی خورم...
خدایی هست که کاملا احاطه داره به اوضاع و احوالِ بنده هاش...
خدایا ! من از تو راضی ام
تو هم از منِ سراپاتقصیر، راضی باش...